



مــن غلام هپرم ، غیـــر هپر هیــــچ مگو
پیش مـــن جــز سخن شیشه و کیشمیش مگو
سخن ترک مگو ،جز سخن درک مگو
تو از این بی ثمری رنج مبر ، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم ، اکس مرا دید و بگفت
آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هیچ مگو
گفتــم :ای اکس مــن از چیز دگــر می ترســم
گــفت : آن سیخ و جگر نیست دگـر ، هیچ مگو
من به گــوش تـــو سخنهای نهان خواهم گفت
ســر بجنبـــان کـــه تکی ، جــــز به خودت هیچ مگو
صنمی ، غم شکنی در ره دل پیــــــدا شـــد
در ره اکس چـــه حریف اســت ضرر هیـــچ مگــو
گفتم : ای دل چه کم است ایــن ؟ چه افاقت می کرد؟
گفت: کـــه نـــه اندازه توســت ایـــن بکش و هیچ مگو
گفتم : این قرص فرشته ست عجب یا بشر است؟
گفت : این غیـــر فرشته ست و بشــر هیچ مگو
گفتم :این چیست ؟ بگو زیر و زبر خواهم شد
گــفت : می باش چنیــن زیرو زبر هیچ مگو
ای نشسته در این خانه پر درد و خیال
خیز از این خانه برو، پر بزن و هیچ مگو
گفتم:ای اکس نظری کن، نه که من همسفرم؟
گفت : این هست ولـــی جان پدر هیچ مگو
گفتم: اکنون به خیالت به کجا خواهم شد؟
گفت: بشتاب، ره بام بگیر و بگذر هیچ مگو
گفتم: گویی از فرط توهم به فضا افتادم
گفت: اینجا که فضا نیست، دگر هیچ مگو
گفتم: برو ای مست، گمانم تو توهم زده ای
گفت: ای یار کفن پوش شدی، هیچ مگو
ساناز شهابی