



به گزارش دیبا خبر، این شعر را هر وقت که دلم آشوب باشد، میخوانم و خودم را در قایقی تصور میکنم که در ناکجاآباد مرا از دیدگان محو میکند. میدانید، دوست دارم فرار کنم از همه چیز، از بودن، از ماندن و از انتظارهای طولانی. دنیای بیرحم و مادی اطرافم، روحم را مدام شکنجه میدهد و وسعت قلب من آنقدر بزرگ نیست که تاب بیاورد این همه غفلت انسانی را.
اعتراف میکنم همین الان که این نوشته را مینویسم دلم آکنده از دروغی بزرگ به نام انسانیت است. نمیدانم چگونه در این اوج نفرت میتوانم از انسانی بنویسم که دل و دین و دنیایش فارغ از تمام بودها و نبودهاست. کسی که بایدها را رها کرده و نبایدها را به بازی میگیرد. اکنون قرار است من کوته بین از فردی یا بهتر بگویم از خانوادهای بنویسم که مثل پَر یک قو سبک هستند، فارغ از تمام تعلقات مادی دنیا.
من راوی چکیدهای از داستان اصغر خلیلپورنهر هستم. مردی که تمام باورهای من و تو را به راحتی مانند کاغذ باطلهای مچاله میکند و دور میریزد. مردی که هم خود و هم خانوادهاش دنیای مخصوص به خود را دارند. شاید بهتر باشد بگویم، اینها زیبا زندگی نمیکنند، بلکه زندگی را برای من و امثال من زیباتر میکنند.
آقای خلیلپورمتولد ۱۳۴۶ است. چهار فرزند دارد و به قول خودش یک همسر همراه. جزء خانواده شهداست، اما میگوید، تاکنون هرگز رنگ بنیاد شهید را هم ندیده است. به ظاهرش که نگاه کنی و به کارهایی که کرده است و میکند، باور نمیکنی این فرد تنها تا پنجم ابتدایی درس خوانده است:” سال ۶۰ بود که برادرم محمد شهید شد. من خیلی به او وابسته بودم و بعد از شهادتش ترک تحصیل کردم و حتی دچار بیماریهای عصبی شدم، به طوری که دکترها میگفتند، پارانوئید شدهام. بعد از شهادت برادرم دیگر نمیتوانستم، درس بخوانم و بعد از ترک تحصیل خوشبختانه وارد فرایندی شدم که مرا کم کم به این سمت سوق داد. فعالیت های مذهبی و حضور فعال من در انجمنهای اسلامی به کل مسیر زندگی ام را عوض کرد. کمی که بزرگتر شدم حدود چند ماهی را در جبهه بودم که جزء بهترین روزهای زندگی من است، چرا که بوی برادرم را آنجا استشمام میکردم”.
آقای خلیلپور از ۱۴ سالگی وارد بازار کار میشود، در ابتدا به عنوان کارگر تا سال ۷۰ کار میکند، بعد از آن به مدت چهار سال، سرپرست روزنامه کار و کارگر استان میشود و در فواصل همان سالها به عنوان مأمور به خدمت در سپاه پاسداران فعالیت میکند. از سال ۸۰ به مدت چهار سال عضو شورای عالی خانه خیرین ایران میشود و بعد از آن در خیریه انصار علی ولی الله و هم چنین انجمن خیریه کتابخانه سازان استان به عنوان عضو هیئت مدیره حاضر میشود، اما این تمام ماجرا نیست.
چرا که این فرد، از سال ۸۰ به بعد به یکباره پشت به تمام داشتههایش میکند و در حالی که مسئولیت تأمین هزینههای زندگی همسر و فرزندانش بر دوش او بود، وارد فعالیت فرهنگی میشود، بدون وابستگی به حزب یا جناحی خاص، بدون درآمد، بدون پشتوانه مالی، بدون بیمه و شاید بدون استدلال منطقی!
وی میگوید: صرف اینکه خانواده شهید باشی، کم نیست، اما اینکه احساس مسئولیت داشته باشی، بسیار مهم است و من روزی بهاین نقطه رسیدم، به اینکه به عنوان عضوی از خانواده شهید، در قبال جامعه مسئولیت دارم. شاید کسی نتواند نامههایی را که من مینویسم، بنویسد. خیلیها از بیان حرفهای خود ابا دارند، اما من صادقانه، بدون حب و بغض و تبعیت از هوای نفس خواستههای خود و مردم را به گوش مسئولین میرسانم.
باید گفت، سال ۸۰، سالی سرنوشت ساز برای آقای خلیلپور است، چرا که تمام موقعیتهای شغلی خود را کنار میگذارد و شروع میکند به نوشتن نامههایی به مسئولین. نامههایی با مضمونهای مختلف، خطاب به مسئولین متفاوت، با رنگ و بوی تلنگر، آگاهسازی، هشدار، پیشنهاد و در نهایت دلسوزی.
یک لحظه خودتان را جای او بگذارید. شما میتوانید؟ شما میتوانید در عرض یک روز خودتان، خانوادهتان و تمام آیندهتان را به دست باد بسپارید و رها در آن، از دغدغههایتان بگویید؟! شوخی بزرگی با زندگیست. اینکه علیرغم داشتن موقعیت اجتماعی، خانواده شهید بودن و امکان استخدام در مناصب دولتی به همه چیز پشت پا بزنی تا خودت باشی:” نمیتوانستم در برابر مسئولیتی که در قبال جامعه دارم، بی تفاوت باشم. شغلها و سمتهای زیادی به من پیشنهاد شد، اما میدانستم، اگر وارد جایی بشوم، مجبورم در برابر چیزهایی که میبینم، سکوت کنم و این با مرام و روحیه من سازگار نبود. برای همین کار دولتی را رها کردم و شروع کردم به نوشتن نامه به مسئولین و بیان دغدغه هایم.
و این میشود سرآغاز فصل جدیدی در زندگی آقای خلیلپور و خانوادهاش. فردی که تمام سختیهای راه پیش رو را به جان میخرد.
به نوع پوشش و وضع ظاهری آقای خلیلپورکه نگاه میکنی، حتی به ذهنت هم خطور نمیکند که پشت این چهره بشاش و ظاهر موجه، فردی پنهان شده است که ایام را به سختی میگذراند. البته میتوان تخمین زد کسی که شغل رسمیاش، تحقیق و پژوهش درباره دغدغههایش است و حقوق ثابتی از جایی نمیگیرد، با این مشکل دست و پنجه نرم کند، اما خود او عقیده دیگری دارد. این گفتهها از طرف شخصی است که روزهایی را در زندگیاش تجربه کرده است که حتی یک هزار تومانی هم میهمان جیبش نبوده است.” همه از من میپرسند، چطور هزینههای زندگی را تامین میکنی با اینکه نه کار ثابت داری و نه درآمدی و من باید بگویم، هم کمک مادر و خانواده ام تا به حال اجازه ندادهاند که چندان اذیت شوم و هم همسر و فرزندانم در این راه با صبر زیاد با من همراه بودهاند، هم قناعت کردهایم و اضافه از نیازمان نخواستهایم و از همه مهمتر خداوند، مرا یاری کرده است”.
افرادی مثل آقای خلیلپور، شاید در جامعه به اندازه انگشتان دست هم نرسند، انسانهایی که لقب دیوانه، بیکار، سرخوش و… گرفته و مدام در معرض تهمت و تحقیر هستند، اما من اسم این افراد را شهروند میگذارم، شهروند واقعی! شهروندی که خوب میداند، باید در رابطه با هر آنچه در اطرافش رخ میدهد، نظر دهد، حتی اگر نادرست، چرا که فردا پیامدهای سکوت و بی توجهی در برابر مسائل مختلف شهری، اجتماعی، سیاسی و… دامن همه را خواهد گرفت.
آنچه مسلم است، توسعه نامتوازن شهری و محلی یکی از ریشه توسعه نیافتگی در کشور ما به شمار میرود. انفعال، بیمسئولیتی و بیتوجهی در جامعه امروز ایران بیداد میکند، مردم به عنوان شهروندان، کمترین تمایل را به مشارکت در امور مربوط به شهر و کشور دارند و این پدیده، یکی از بزرگترین آفتهای ایران امروز است.
گزارش از ساناز شهابی